سفر بابا حمیدرضا جووووون
رادین جوونم:
یکی از بزرگترین آرزوهای بابا حمیدرضا رفتن به کربلا بود.سال 89 ثبت نام کردیم و قرار شد با بابایی و مامانی زری بریم.اسممون در اومد اما برنامه باباحمیدرضا درست نشد و بابایی و مامانی رفتن.من هم به خاطر باباجوون نرفتم.
دوباره ثبت نام کردیم و اسممون در اومد اما زمان رفتنموون شما 40 روزه میشدی و باز گفتیم ممکنه شما مریض بشی و نرفتیم.
خلاصه باز هم ثبت نام کردیم و اسممون هم در اومد(تو این مورد خوش شانسیم) و زمان رفتن هم فروردین 1391 بود.
باز هم موقع نهایی کردن سفر به این فکر کردیم که هم ممکنه شما به خاطر آلودگی اونجا مریض بشی و هم با وجودی که شما 5 ماهه هستی هم خودت خیلی اذیت میشی و هم ما از سفر و زیارت و اعمالش چیزی نصیبمون نمیشه.
اما به خاطر بعضی از مسایل باباجوون اگر این دفعه هم نمیرفت شاید دیگه تا چند سال نمیشد که بره.بنابراین تصمیم بر این شد که بابا تنهایی بره.
خلاصه ساعت 2:30 دقیقه روز دوشنبه 14 فروردین سال 91، همراه شما ، هر دوتا مامانی و خانواده خاله مریم رفتیم فرودگاه ولی خوب شما کلا خواب بودی. بابا حوون ساعت 4 از ما خداحافظی کرد و رفت.
راستی باباجوون یکی از لباسهات رو که تنت بود و به قولی بوی رادین میداد رو با خودش برد.
مامانی زری هم توی این 8 روز که بابا نبود پیش ما موند و خیلی زحمت کشید.
مامانی جوون دستهای مهربوونت رو می بوسیم.
روز دوشنبه 21 فروردین ساعت 4:30 بعداز ظهر به همراه هردو مامانی و شما و خاله مریم رفتیم فرودگاه و باباحمیدرضا هم با یک ساعت تاخیر ساعت 8 شب برگشت پیشمون.
و شما از پشت شیشه که بابا رو دیدین خیلی متعجب و تقریبا بدون عکس العمل فقط بابا رو نگاه میکردی و خیلی آروم یه صداهایی هم در میاوردی.قربوونت برم من.
باباجوون زیارتت قبول.
اینم عکس بابا موقع رفتن .



سفر بابا حمیدرضا جووووون
